گریه را به مستی بهانه کردم

فکر می کنم وقتی کسی تحت فشار است درست مثل یک کودک می شود . می شود مثل من . مثل هفت سالگی ام که توی کوچه توپ بازی کنم و دست و پایم بماسد به آسفالت . حالا دیگر مثل حالت های عادی نمی بینم . حالا اشک در چشم دارم و جاری بر گونه هایم ، همه چیز از پشت عینک اشک ، غمگین است ، بعد از چندین سال ، توانستم بگریم .نمی دانم . معنای این نگاه آقای نامجو را می فهمم . حس اش می کنم . توی غربت بودن اش معلوم است . معلوم است که از درون مچاله شده . فکر می کنم پس از چند ماه ، افسردگی ؛ کسی من را می فهمد . آقای نامجو می فهمد آقا . می فهمد من را . چشم هایش را نگاه کن . اشک هایم را نگاه کن...

من مثل یک میخ نفوذ کرده در یک اتاقک د

/ 0 نظر / 22 بازدید