من مچاله شده ام . من غرق شده ام .

روز ها مثل هم اند . یکی دوسالی می شود .آدم ها هم . شهر هم . همه چیز دارد هی و هی و هی تکرار می شود .من صبح از خواب برخیزم و چهار تا قرص صبحگاهی را ببلعم و بعد بروم سراغ کار .حتی فراغت ها هم مثل هم شده . می روم یک شهر دیگر ، دوباره می روم همان کافه ای که قبلن رفته بودم . دوباره همان خیابان ها . دوباره همان آدم ها و... انگاری زمان تنها دارد برای من می گذرد . جدای از اینها ، چشم که باز می کنم ، می بینم شب شده . شده است یازده و من وقت خواندن یک داستان را دارم و بعد هم سناریو ی خواب . احساس می کنم ، زیر بار هستی ام . فکر می کنم ، تمام سنگینی اش را می اندازد روی من . انگاری که غرق شده باشم و فشار آب را روی تنم حس کنم . همه اش توی خودمم . توی خودم مچاله شدم . توی سرم . چلانده شده ام . من چلیده شده ام . زیر چشم هایم سیاه شده اند . نمی دانم . این قرص ها من را یک تکه گوشت کرده است . نمی دانم این تکرار ها تا کی ادامه دارند ، نمی دانم این مچاله شدن تا کی ادامه دارد . اما من آدم مچاله شدن ام . هزار بار هم مچاله شوم و له شوم و بلغزم ، خودم را جمع می کنم...

/ 0 نظر / 25 بازدید